پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
ايكاروس مدان؛ اسطوره آمريكايى
میراحسان احمد
فيلم »هوانورد« اثر مارتين اسكورسيزى، فيلمساز بزرگ هاليوود، همه عوامل را گردآورده است تا فيلم بزرگى باشد ؛ يك اثر اسطورهاى و عظيم قرن بيستمى. به نظر من، اين فيلم كاستىهاى بسيارى دارد كه آن را از سطح آثار انديشمندانه اسكورسيزى، بسيار فروتر قرار مىدهد. ضمن آنكه هنوز در شالوده فيلم و ساختار بصرى و ساختار روايى آن، فكر و نگرش استادانهاى نهان است. از آن مهمتر اينكه برخى دوستان عزيز و منتقدين نامور، به ستايش از هوانورد پرداختهاند؛ بدون آنكه خود را از داورى عمومى ژورناليسم غرب جدا سازند يا به نحو مستقلى به مشكلات فيلم بپردازند. در اين نوشته به اين هم اشاره خواهد شد .
فيلم هوانورد درباره »هاوارد روباد هيوز جوينور« است كه در سال ١٩٠٥ به دنيا آمده و در سال ١٩٧٦ همديده از جهان فرو بست. پدر وى كمپانى هيوزاول را بنا نهاد و از سرمايهداران مشهور آمريكاست.
اما پسر از پدر بسيار پيشتر رفت؛ او ضمن آنكه نماد و الگوى سرمايهدارى آمريكايى است، در بردارنده ويژگىهايى است كه با اسطوره سازى فرهنگ آمريكايى، از فرديت و موفقيت سرمايهدارانه هم نواست.
هاوار با مطلق انگاشتن آزادى اراده فردى و خواست سركش خود، بر همه موانع فايق مىآيد و قدرت و پول كسب مىكند. سرشت نامتعارف، افكار مبتكرانه، نبوغ و دريا دلى از ويژگىهاى انسان ارادهمند و فرد پيروزمند آمريكايى و مدل پيشنهادى اين ايدئولوژى است كه در آن، رهبران ثروتاندوزى و سرمايه سالارى بر صدر مىنشينند و قهرمان نام مىگيرند.
تا آنجا كه به سرشت اسطور گرا و سرمايه دارى انحصار جوى امريكا مرتبط است، چهرهاى كه از هاوار دهيوز ساختهاند، جامع همه وجوه، يكتايى و افسانه وشى است.
اسكورسيزى در هوا نورد مىكوشد، اين افسانه غول آسا را با فيلمى غول آسا جاودانه كند.
هيوز كه بود؟ او پس از مرگ مادرش النه هيوز، در سال ١٩٢٢ و پدرش هاوارد روباد در ١٩٢٤ م، امپراتورى بزرگى را در اختيار گرفت. اما او عاشق سينما و هوانوردى با هم بود. سينما خود اسطوره جامعه تكنولوژيك و مدرن است؛ هنرى كه در مقياس توليد و كالاى سرمايهدارى، با جانمايه سرمايهدارى آمريكا و فرهنگ خيال پرور و افسانهپرداز آمريكايى گره خورده است. هوانوردى نيز پديده پس از جنگ جهانى اول تا جنگ جهانى دوم است كه باز هم ورزشى اسطورهاى و افسانهگونه به شمار مىآمد و عطش جاهطلبى، درگيرى با خطر، مكاشفه و جستوجوى ناشناختهها و غلبه بر آسمان را در خود نهان داشته است. در هوانوردى فرديت بلند پرواز انسان اسطوره گون مدرن، پاسخ بسندهاى مىيافت.
از اين نظر هاوارد هيوز، حيرت انگيزترين افسانه قرن بيستم و دهه بيست، سى و چهل آمريكا بود. او در پايان اين دههها، در انزوايى موحش، بيمارگونه وسواسآلود فرو رفت. نقش بزرگ سرمايه و صفت هيوز در آمريكا معاصر و نقش افسانهآميز او كه با فرهنگ اسطوره ساز بورژوازى جهان گستر و الگوپرداز موافق بوده، موجب شد كه بحرانهاى روحى هيوز كمتر مورد جست و جو و درك انتقادى قرار گيرد. مطبوعات آمريكايى و جهان سرمايهدارى همواره كوشيدهاند، افسانههاى مدرن خود را گرامى دارند يا دركى سطحى از انسان نامتعارف و نبوغ فردى ارائه دهند، و هرگز از منظرى متمايز، با افق سرمايهدارى و ايدئولوژى ليبرال به هيوز ننگريسته، در نتيجه ريشههاى بحران او را پنهان داشته يا حتى مورد پرسش قرار ندادهاند. چرا پس از آن همه موفقيت شگفتى، هيوزچون انسانى درگير با پرسشهاى درونى بىپاسخ، در مجلس فرهنگ مدرن، از همه گسست ؟
البته چه ژورناليسم و چه اسكورسيزى، به تبع علم مدرن كوشيدهاند تا با كمك فرويديسم و بيان بيمارىهاى بازمانده از دوران كودكى و وسواس، بدون موشكانى عميقتر مشكلات و بحرانهاى هيوز، زن بارگى، عطش او به سرعت، نمايش و سينما، و نيز گريز از مورد تماشا قرار گرفتن و بلاخره ديوانگى نهان و بحران آشكار و انزوا و حبس خود خواستهاش را توجيه كنند.
به نظر من، اولين نقص فيلم هوانورد نيز همين توقف در درك رويداد بسيار تعجب آور و بحران قابل تأملى است كه هيوز پيروز را فرا گرفت.
فيلم با اشاره به وسواس، پاكيزگى و پرهيز از لمس اشيا، از دهه بيست زندگى هيوز شروع مىشود ؛ زمانى كه او كارگردانى فرشتگان جهنم را بر عهده داشته است. دقت او در هر صحنه و توجه او به جزئيات كه زمان ساخت فيلم را طولانى مىكند، مىتواند شكل ديگرى از همان پديدهاى باشد كه به نام بيمارى وسواس و پاكيزگى، مورد اشاره آمريكايىهاست و قصد دارند همه تلاطمات روحى فردى را كه به اوج قدرت و ثروت و شهرت دست يافت، امّا همچنان دچار احساس پاسخ نيافتگى است، با همين مؤلفه بازگويند ؛ درست به دليل كاركرد وجه مثبت همان خصيصه در آفريدن آثار درخشان و كارهاى عظيم و توليد هواپيماهاى جديد.
به اعتقاد من ريشه درگيرىهاى درونى هيوز، بايد بسيار مهمتر از اين معلولها به شمار آيد.
هيوز نشان انسان مدرن تكنولوژيك است و امتزاج او با سينما و هواپيما، يعنى دو پديده مهم تكنولوژيك آغاز قرن بيستم كه جاهطلبى پرواز درونى و پرواز بيرونى، سرعت، حركت مهارناپذير به اعماق فضا و روح را با هم نمايندگى مىكنند، اتفاقى نيست. او فيلمهاى عظيمى مىسازد، هواپيماهاى بزرگ طراحى مىكند، سرعت را در هوانوردى مىشكند، به طور سيرى ناپذيرى با زنان و ستارگان معروف سينما رابطه برقرار مىكند و باز هم ارضا نمىشود و همچنان در جست و جوى آغوش و كنشى است. كه او را خشنود سازد و نمىيابد و در نتيجه بحرانزده به اتاقى دربسته پناه مىبرد. زنان او را ترك مىكنند و هواپيما موجب زخمى شدنش تا سر حد مرگ مىشود. درگيرىها وارد با جوان ترپ كه صاحب پان آمريكن است، دفاع سناتور بروستر، دوست ترپ كه از او رشوه مىگيرد، از مالك پان آمريكن و محاكمه هيوز به وسيله بروستر كه به افشاگرى هيوز ضد او ختم مىشود، از بخشهاى ديگر فيلم اسكورسيزى است كه گوياى نگرش انتقادى و اجتماعى او در كنار برداشت اسطوره پروازانه و روانشناسانه است.
كميته تحقيق سنا هيوز را كه در انزوا فرو رفته، فرا مىخواند تا فعاليت او را طى جنگ جهانى دوم به زير سئوال ببرد و به اين بهانه او را فروكشد؛ با اين همه بيمارى وسواسها وارد شدت مىيابد. عليرغم آنكه او در دادگاه بروستر را محكوم مىكند، براى هميشه از اجتماع دور مىشود.
اسطوره اسكورسيزى و افسانه هيوز، با اشاره به زندگى پرتب و تاب هيوز، مدعى است كه هنوز براى اسكورسيزى بسيار حيرتانگيز و پركشش بوده است، براى همين او مؤلفههاى متنوع زندگى هاوارد را در فيلم جا داده است و هيچ يك را خذف نكرده است و به آنها وفادار مانده است. چهار مؤلفه مهم در زندگى هيوز كه كارگردان به آن پرداخته عبارت است از: هوا نوردى، سينما، زن بارگى و وسواس در مورد پاكيزگى و دست زدن به اشيا.
پرسش مهم اين است كه چگونه ما مىتوانيم مطمئن باشيم كه اسكورسيزى چنان از زندگى هيوز حيرت كرده كه نمىتوانسته هيچ كدام از مؤلفهها را حذف كند. شايد در نظام فيلمسازى مبتنى بر سرمايهدارى هاليوود، كارگردان اصلاً دچار كششى نسبت به زندگى و بيوگرافى كسى نشده، اما به عنوان حرفه، كارى را پذيرفته و آن را به اتمام رسانده باشد.
حذف نكردن مؤلفههاى نام برده، دليل حيرت و كشش نسبت به شخصيت هيوز نيست، بلكه از نظر حرفهاى، اين چهار جنبه زندگى هيوز، از نظر داستانپردازى، در فيلمنامه نقش مهمى ايفا مىنمايد و اسكورسيزى به تناسب، ضمن تركيب اين وجوه، هر بار يكى از آنها، مثلاً عشق به سينما يا جنون سرعت و هوانوردى يا ارتباط با زنان متعدد يا بيمارى وسواس را مطرح كرده و در كانون فيلم قرار داده است. اما نه فيلم ساز و نه منتقدين، نمىپرسند كه چرا در زندگى تا متعارفى كه در آن عشقها به شكست مىانجامند، به دنبال طرح پرسشى كه درگير پرسشهاى بنيادين روح آدمى است نشدهاند؟ چرا هيوز در كنار زنان متعدد و ستارگان مشهور ايمن گاهى نيافته؟ چرا دست يافتن به بالاترين سرعت ممكن و هوانوردى ماجراجويانه به جاى درمان روح بى قرار اين فرد مبتكر، براى او جسمى فرسوده و از شكل افتاده به جا نهاده و مشكلات درونش را حل نكرده است و همه آن نيرو و انرژى، بالاخره به دام همان بميارى وسواس افتاده و به انزواى او منتهى شده است.
البته اسكورسيزى شور و علاقه هيوز به هوانوردى، زمانى كه ركورد را در سرعت جنونآميز هواپيماى ساخته شدهاش مىشكند يا وقتى كه با عشق به بدنه فلزى هواپيما دست مىزند و نواقص آن را بر طرف مىسازد و نيز در ديدار با كاترين هيپورن در هواپيما و امتزاج اميال گوناگون او را به خوبى تصوير مىنمايد. دنبال كردن روند زندگى هيوز در محاصره سينما، هوائيما و زن، مىتوانست تأويلگر سرشت زندگى قرن بيستمى و افسانههاى موجود در اين عصر و اسطوره تكنولوژيك مدن و نفش جامعه - صنعتى - سرمايهدارى در آفرينش افسانههاى جديد باشد كه به جاى قداست عنصر آسمان، صرفاً افسانه تسخير بشرى و بحرانهاى درونى او جايگزين آن شده است و اين دل مشغولىهاى لذت آفرين يك مرد قرن بيستمى است كه بالاخره در چنگ آنان فرو مىغلتد و اسير آنها مىشود و چون هراسارتى اين اسارت او را به بحران مىكشاند ؛ اسير اميال و بلند پروازىهاى خود بودن.
متأسفانه اسكورسيزى فيلمساز بزرگ و صاحب سبك هاليوود، در اين فيلم بيشتر مسحور صحنهپردازى و جلوههاى ويژه است و كمتر به عمق فيلم توجه دارد؛ در حالى كه زندگى هيوز حاوى نكاتى است كه در آن مىتوان معناهاى عميقى از تجربه معاصر و اسطورههاى مدرن يافت.
كانونهاى روايى فيلم اسكورسيزى چيست و چگونه مؤلفههاى شخصيتى »هاوارد هيوز« را با هم تركيب مىكند.
الف. سينما
افسانه هيوز و اسطورهاى كه اسكورسيزى از آن مىسازد، با سينما آغاز مىشود.
پس از اشارهاى كوتاه به دوران كودكى و بيمارى وسواس و نوعى شالوده سازى روانكاوانه فرويدى از رابطه هيوز با مادرش، مقطع ١٩٢٠ تا ١٩٤٠، يعنى سالهاى پر شور زندگى هيوز براى روايت انتخاب مىشود.
سينما همان گونه كه بارها گفتهام، خود اسطوره قرن بيستم است.
هنر تكنولوژيك مدرنى كه با سرشت مدرنيت هماهنگ و آينده آن است ؛ هنرى كثرت گرا كه براساس تصوير متحرك و بازنمايى شكل گرفته است. واقعيت تصوير، واقعيتى خود بسنده است كه مىتواند توهم و جهانى مجازى ايجاد كند. ما مىدانيم كه در مدرنيته، سوژه نفس آدمى، جانشين خدا محورى شد و اومانيسم تصوير خود را بيش از هر كجا در سينما يافت.
هيوز نماد كامل انسان مدرن است. مردى كه با مطلق انگارى عنصر نفس و اراده آزاد، نبوغ و نامتعارف بودن را رقم مىزند تا نشان تمايل انسان به پيشروى و پرواز باشد.
فيلم هوا نورد با صحيفه فيلم سازى هيوز جوان آغاز مىشود. او صحنهاى از فيلم فرشتگان جهنم را فيلمبردارى مىكند و با وسواس و دقت، صحنهپردازى پرواز را تدارك مىبيند. هواپيماهايى كه اختراع مىكند، نوآورى او در تكنولوژى پرواز و شيفتگىاش به پرواز، با هم گره مىخورند و از بلند پروازى او خبر مىدهند.
عشق به سرعت آن چنان در او ريشه دوانده كه مىكوشد ركورد پرواز را بشكند. از اينجا عشق هيوز به توليد فيلمهاى عظيم و پر خرج با عشق به هوا نوردى و اختراع هواپيماهاى تازه و سريع تركيب مىشود. طولانى شدن زمان ساخت فيلم، موجب اعتراض قرار گرفته و شريك او از مشكلات مالى خبر مىدهد و هيوز متهورانه مىگويد: شركت ابزار هيوز را به گرو بگذارند. در فيلم مىبينيم كه براى به پرواز در آوردن هشتاد و پنج هواپيما به ابر احتياج دارند و بيش از هفت ماه منتظر مىمانند و بالاخره وقتى اعلام مىشود كه آسمان اوكلند پر از ابر است، هيوز دستور مىدهد كه همه به آن سمت حركت كنند.
هوانورد صحنههاى پر عظمتى را در تدوين نشان مىدهد. بالاخره فيلم آماده مىشود و هيوز كه آن همه شور و شوق براى نمايش و تهيه فيلم از خود نشان مىدهد، در صحنه پر شكوه افتتاحيه موجودى نشان داده مىشود كه خود از دوربين در عذاب است ؛ چنين نكتهاى نشانگر جنبهاى از روح بيمار او است. او كه مىخواهد جهان را در برابر تصوير عريان كند، خود از عريانى در برابر دوربين دچار وحشت مىشود. زمانى اين تفسير استحكام مىگيرد كه در دوران انزوا و بحران، هيوز برهنه خود را در اتاق حبس مىكند.
سينما در تصاوير ديگرى هم با وجود هيوز ممزوج مىشود؛ به ياد آوريم كه وقتى او پس از همه موفقيتها، خود را در اتاق حبس مىكند، لحظاتى در برابر پروژكتور قرار مىگيرد، آن گاه تصاوير فيلم بر بدن برهنه او نقش مىبندند و گويى او خود پرده سينماست.
هيوز چون به عنوان الگو و قهرمان اسطورهاى انسان قرن بيستم به نمايش در مىآيد، به همين دليل سرعت، تصوير و تلقى ليبرالى از روابط مرد و زن، جزء طبيعى وجود آنهاست. از اين پس حضور زن نقش برجستهاى در فيلم مىيابد كه به آن خواهم پرداخت. اما پيش از آنكه اسطوره سينما و اسطوره فردى انسان واقعى كه در هم با هوانورد ادغام شدهاند، پايان گيرد، بايد به نكتهاى اشاره كنم. به ظاهر سينما علاوه بر آنكه خود اسطورهاى است كه به اسطورههاى انسانى معاصر مىپردازد، در حد بحران زايى به افسانهاى سيطره جو تبديل شده است كه واقعيت تصويرى آن زندگى را فرو مىبلعد و به پيروى از خود مىكشاند. از اين رو در فيلم مىبينيم كه خود هيوز هم اسير سينما است ؛ او نه تنها با شور و عشق فيلم مىسازد، بلكه با فيلمها ساخته مىشود، به شكل سينما در مىآيد، و سينما زندگى و حريم خصوصى او را تحت تأثير قرار مىدهد. از جمله روابط او را با زن و ناكامى او را در حفظ يك حريم عاشقانه پايدار ؛ اما مهمتر از نقش زنها در بخشى از فيلم عشق هيوز به هوانوردى است.
ب - هوانوردى
دومين جنبهاى كه در روايت فيلم از هيوز نقش برجستهاى دارد، هوانوردى است. كارگردان نامور سينما مشخص مىكند كه منظور از هوانوردى، به هيچ وجه خلبانى نيست، بلكه هوانوردى كه پديده بين دو جنگ در آمريكاست كه با شور و عطش كشف و جستوجوى ناشناخته و پاسخ، چرا جويانه به حسن سرعت و خطر و بلندپردازى همراه بوده است. هيوز هوانوردى نمونه است و همه اين عناصر در او موج مىزند ؛ علاقه فراوان او به هواپيماها و توسعه تكنولوژى آن به اندازهاى است كه بارها در معرض ورشكستگى قرار مىگيرد. او مدام جنبههاى مبتكرانهاى را براى هواپيما طراحى مىكند. هواپيماى تك بال تا هركولس و بالاخره زمانى كه رقيب او ترپ، صاحب پان آمريكن مىكوشد تا شركتش را از دستش خارج كند و كمپانى TWA را صاحب شود، و وقتى كه با مخالفت هيوز روبرو مىشود و حتى پا در ميانى سناتور بروستر، دوست ترپ كه از او رشوه مىگيرد، تأثيرى نمىبخشد. هيوز براى همين نقش بلند پروازانه در قلمرو توليد هواپيما، به دادگاه كشيده مىشود؟ او كه اكنون منزوى، بيمار و دچار بحران است، به كمك اوا گاردنر به دادگاه مىرود و به افشاى اعمال بروستر مىپردازد. اگر چه در پايان، بار ديگر مىبينيم كه بيمارى وسواس او رشد كرده و او هميشه خود را از مردم جدا كرده است. بالاخره هواپيماى او در صحنهاى جنونآميز، به خانههاى مجلل هيلز برخورد مىكند و موجب سوختن بدن او تا سر حد مرگ مىشود.
ج - زن
مؤلفه سوم فيلم اسكورسيزى زن است. هيوز در فلاش يك و در صحنههايى در سايه مادر نشان داده مىشود. پس از اين، همواره او را مردى زن باره مىيابيم كه گويى زنبارگى او، بازتاب عقيدهاى فرو خورده است. اما او نمىتواند احساس خوشبختى كند، زيرا زنانى كه او دوست دارد، او را تنها مىگذارند و با مردانى ديگر ازدواج مىكنند ؛ اگر چه كيت براى شركت در دادگاه به كمكش مىشتابد و كاترين هيپورن براى تشكر در مورد كمك هيوز به او و همسرش اسپنسرتريسى به ديدارش مىرود، اما مسئله مورد توجه در اينجا اين است كه زن به جاى ايجاد احساس تسكين و طمأنينه، به اسارتگاهى تبديل مىشود كه بيش از پيش هيوز را گرفتار بسيارى وسواس و تنهايى مىكند، تا جايى كه اواگاردنر، دهها جا در آپارتمان محبوبش دوربين مىگذارد. اين امر موجب گسست زن از او و اهانت مىشود. سايه همان وسواس و بيمارى در اينجا نيز مشاهده مىشود.
د - وسواس
بيمارى وسواس در فيلم يك ژرف ساخت پاسخ دهنده است.
كلمه قرنطينه، كلمهاى كه هيوز از كودكى آن را به ياد دارد تكرار مىكند و بالاخره به قرنطينه و حبس خود خواستهاش ختم مىشود. او در دستشويى زمانى كه با وسواس دستش را با صابون مىشويد، به مردى بر مىخورد كه دو عصا دارد، اما از خواهش او مبنى بر دادن دستمالهايى كه كنار دستشويى است، به دليل همان وسواس سر باز مىزند. وسواس موجب جدايى تدريجى هيوز از مردم مىشود. اسكورسيزى اگر مىتوانست به طور بصرى، وسواس او را مورد كاوش قرار دهد، شايد اثرش عمق بيشترى مىيافت. پاكيزگى وسوسه هيوز است ؛ او چرا در درون خود احساس كثيف بودن مىكند؟ فيلم اصلاً به اين نكته نمىپردازد!
بدين ترتيب مىبينيم كه در باره تك تك محورهاى هوانورد مىتوان سخن گفت و حفرههايى را نشان داد كه اگر مارتين اسكورسيزى به آن مىپرداخت، چه بسا فيلم او بسيار بالاتر و متفكرانهتر مىشد.
او كه قهرمان رؤياى آمريكايى، قدرت و پول بر اساس اراده مطلق فردى است، اگر خارج از جهان افسانهاى و اسطوره پرداز سينماى هاليوود ديده مىشد، حتماً تماشاگر را با مكاشفات تازهتر و عميقتر روبرو مىكرد و ژرف ساخت بحران جامعه سرمايهدارى در رابطه با فرديت و الگوهاى خوشبختى هاليوودى را بر ملا مىساخت.
متأسفانه اسكورسيزى از اين امكان چشم پوشيد و بيشتر فيلمى افسانهاى و سرگرم كننده درباره يك شخصيت اسطورهاى و حيرتانگيز مىسازد كه همگان را در سطح ماجرا نگاه مىدارد ؛ هر چند در هوانورد ما مىبينيم كه آن نيروهاى عظيم نفسانى و امور دنيوى و علايق قرن بيستمى، چون سينما، هوانوردى، رابطه مرد و زن و جاهطلبى تا اوج، بالاخره به سقوط پايان مىپذيرد.
ايكاروس افسانه و خدايوارهاى يونانى است كه با بالهاى مومين پرواز مىكند و خورشيد بالهايش را مىسوزاند و او سقوط مىكند. سقوط الگوى فرد پيروزمند و نامعمولى جامعه سرمايهدارى در بحران انزوا در خود، پرسشهايى را نهفته دارد كه خواننده هوشمند، با تأمل آن، و بسيارى از معناپردازىهاى كاذب سرمايهدارى آمريكا پى مىبرد؛ معناپردازىهايى كه صرفاً با هنرى تكنولوژيك و توهمافزا، مىتوانست توسعه يابد و سينما اين وهمگرايى، كذب و الگوهاى مجازى را در حقيقت توسعه داده است.